در سکوت آرام می شوم...
در سکوت ؛ سکوت میکنم و
در سکوت، فریاد می زنم .......
|
در سکوت نظاره میکنم و
در سکوت آرام می شوم... در سکوت ؛ سکوت میکنم و در سکوت، فریاد می زنم .......
+ نوشته شده توسط غزل در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 و ساعت
0:4 |
وقتی تو یه مملکتت انتخابات میشه و خط و خطوط های چند گانه هم رواج پیدا میکنه و طبیعتا تو هم یک شهروند محسوب میشی و با یه حق انتخاب، پس حق داری که انتخاب کنی ! وقتی که حق داری انتخاب کنی و اتفاقا هم انتخاب میکنی و بر حسب تصادف مخالف اعضای خانوادت هم انتخاب میکنی ، هنوز یک شهروندی و حق انتخاب داری، پس انتخاب میکنی !! وقتی گروههای سیاسی مختلف از همین شهروندهای مختلف شکل میگیره و همه هم هنوز حق انتخاب دارند ؛ تو هنوز هم حق انتخاب داری و پس انتخاب می کنی !!! وقتی اعضای رده بالای سیاسی عضو همین مملکت و شهروند همین جا حساب میشن و همه هم هنوز حق انتخاب دارن، تو هم طبیعتا هنوز حق انتخاب داری ، علی الظاهر !!!! وقتی بر حسب اتفاق اعضای رده بالای سیاسی چند تاشون از همخونان تو هستن و همه هم هنوز بر حسب اتفاق حق رای دارن ، .... نه تو دیگه حق رای نداری و باید به گزینه های اونا رای بدی و اگه اعلام موضع کنی و به کاندیدای دلخواهت بخواهی رای بدی دیگه تو شهروند حساب نمیشی و حق رای تو هم مردود اعلام شده و تو یه فرد منزوی میشی !!!!! اگه دنیا بچرخه و اون اقوامت بعد از انتخابات برن زندان ، حق حیات تو هم بر اساس حق آزاد نبودن اونا سلب میشه و تو بر اساس اونچه تو این مملکت حق همه بوده و تو هم یکی از اونهمه ، باید بری بمیری تا تو باشی دیگه به کسی غیر از کاندیدای اقوامت رای ندی و باعث بشی اون رای بیاره و اینها رای نیارن و بخاطر این انتخاب و ....................... اوووووووووووف خسته ام و حالم از هر چی سیاسته بهم میخوره ... عزیزترین عزیزانم.... کجایی تا ببینی چند ماهه که عنکبوت فاصله، تارهای ضخیم و بد شکلش رو بدجور دور و برمون تنیده و روز به روز داره ماها رو بیشتر از هم دور میکنه .... از سیاست زده شدم و حالم ازش بهم می خوره ... + نوشته شده توسط غزل در یکشنبه یکم آذر 1388 و ساعت
18:35 |
نسیمی از کویَ ت وزیدن گرفت ...
نسیمی از کویَ ت وزیدن گرفت و جانم را به آتش کشید.. ثانیه ها را بلعیده و با سر جان به سویت پر کشیدم کسی دیگر در این کلبه را نمیزند و ... برای تو عزیزترین و دورترین غایب برای خودم وعده ی دیدار ما .... برای تو ... + نوشته شده توسط غزل در جمعه یکم آبان 1388 و ساعت
23:58 |
چرا با اینجا غریبه شدم !!!؟؟؟
هر وقت که از غربت ایام دلم میگرفت می اومدم سراغ غزال... چرا با اینجا هم غریبه شدم !!!!! باید بیام .... دلتنگ حاشیه ی جنوبی ***** حال من دست خودم نیست، دیگه آروم نمیگیرم باز سرنوشت و انتهای آشنایی باز لحظه های ناگزیر دل بریدن دلم از کسی گرفته که میخوام براش بمیرم + نوشته شده توسط غزل در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت
17:19 |
امشب باز دلم تنگ توست
امشب یه معادله رو تو ذهنم نمیتونم حلش کنم !! چطور میشه برام جا نمیفته ... در گوشی: بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران .... + نوشته شده توسط غزل در دوشنبه سی ام شهریور 1388 و ساعت
2:31 |
باز تب بود و ترس و تنهایی و سکوت مرگ آشناترین صدای پا بر سنگفرش های مرمر سالن نوازش دهنده ی روح و جانم گشت .. باز تاریکی و سکوت و یاد تمام نشدنی تو خدای من من با توئم عزیزترینم ...غزالم کاش از خواب برنخواسته بودم و یک بار دیگر چشمان ملکوتی وارت را نظاره می گشتم .... + نوشته شده توسط غزل در سه شنبه دهم شهریور 1388 و ساعت
4:58 |
دیروز هنگامه ی مزد بود و من ناباورانه مزد خود را گرفتم ...
گاهی برخی کارها در اوج بزرگی در ذهن، در عمل چه سریع اتفاق می افتد. گاهی دنیا دار مکافاتی می گردد ... دیروز هنگامه ی مزد بود و من مزد خود را گرفتم ، + نوشته شده توسط غزل در جمعه سی ام مرداد 1388 و ساعت
19:20 |
"وقتی از غربت ایام دلم میگیرد مرغ امید من از شدت غم می میرد دل به رویای خوش خاطره ها می بندم باز هم خاطره ها دست مرا می گیرد" امان از خاطره ها یادت دلم را شرحه شرحه میکند و نگاه غریبت قلبم را پاره پاره + نوشته شده توسط غزل در سه شنبه سی ام تیر 1388 و ساعت
18:2 |
فردا ۱۳ رجبه ... فردا روز پدره ..... چقدر دلم برات تنگ شده . خیلی این روزها سخت میگذره . طی این چند سال این روزها از همه بیشتر داره بهم سخت می گذره . چقدر جای خالیت رو حس میکنم . چقدر این روزها دلم گرفته . دلم هوای خاک تو رو کرده ... باز برات کادو گرفتم و نمیدونم باید چی کارش کنم. میذارم کنار تموم اون بسته هایی که تو این چند سال برات گرفتم و گذاشتم تا بیایی و بازشون کنی... زودتر بیا داره دیر میشه .... . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . چه آرام در خود شكستم با من و دل تو بگو چه گذشت؟ با دل زار و شكسته ي من؟ چه سازد دل تنگ ديدار؟ + نوشته شده توسط غزل در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 و ساعت
16:20 |
جمعیت میلیونی دیروز ؛ حاضر در نماز جمعه ی تهران و میلیونها مردم متعهد و مسئول بعد از یک هفته درگیریها و اغتشاشات از قبل خوانده شده ، گوش جان به فصل الخطاب رهبر دوختند.
رهبری هم در فرمایشاتشون فرمودند که این برنامه از قبل طراحی شده بود. بهزاد نبوی در آن نشست ضمن تحلیل پیرامون کاندیداها و اجماع خط دوم خرداد در انتخابات ریاست جمهوری گفته بود: کاش همان زمان که این توطئه روشن گشته و اغلب افراد این روزها را پیش بینی می نمودند ، با برنامه هایی از قبل تعیین شده از پیش آمدن این اغتشاشات جلوگیری مینمودند. در هر حال، فرمایشات دیروز رهبری فصل الخطاب بوده و چنانچه جبهه متحد مشارکت و مجاهدین انقلاب عاقل بوده و قصد انتحار سیاسی نداشته باشند، این قائله را تمام نموده و مرگ سیاسی خویش را با ادامه ی بحث انحرافی صیانت از آراء و تشکیک در انتخابات رقم نمی زنند. + نوشته شده توسط غزل در شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت
15:55 |
باز هم یک روز از روزهای بی توئی که برخلاف تمام یک ماه گذشته، با تمام ذرات وجود آرزو می کنم.. " کاش بودی" ....
ازم دلخور نشو که چرا تمام یک ماه گذشته خوشحال بودم که نبودی. تمام این یک ماه خوشحال بودم که نیستی.. اما کاش بودی همه ی هستی به ناکجا آباد رفته ام ... + نوشته شده توسط غزل در جمعه بیست و دوم خرداد 1388 و ساعت
13:33 |
خیلی حرف تو گلومونده دارم. هر روز میام اینجا تا بلکه بنویسم و اندکی خودم رو سبک کنم اما نمیدونم چرا به نیمه نرسونده میبندم. روزهای خوبی نیست. آره عزیز ترینم، مهربونم: خوب من ، غریب سفر کرده ام شرمنده اگر این نوشته آداب و ترتیبی ندارد. + نوشته شده توسط غزل در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 و ساعت
19:19 |
گاهی بعضی نوشته ها تاریخ مصرف خودشون رو از دست میدن و با خوندنش ، چند حالت به آدم دست میده: * به حماقت مخاطب میخندی * به زرنگی مدعی پی میبری * با چند جمله میشه زرنگترین آدم دنیا رو هم گول زد * میشه در کوتاهترین مدت یه دور ۱۸۰ درجه زد و درنتیجه:
+ نوشته شده توسط غزل در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 و ساعت
20:8 |
رشته ای در گردنم افكنده دوست...
اومدم و دیدم ... چرا وقتی گل لبخند بر لبهای همه باز شد، قطرات گرم اشک رو صورتم جاری شد! + نوشته شده توسط غزل در جمعه چهاردهم فروردین 1388 و ساعت
13:11 |
بوی بهار و عطر مست کننده ی رازقی ها نسیم صبحگاهی و ترنم خوش زندگی درهزار توی پیچیده ی ذهنم خونه ی خالی از گرد و نرم نرم صدای پای حضور زندگی پیچک سر به هوا و رد گذر زمان بر دیوارهای کاهگلی همسایه ماهی قرمز تنگ و گیسوی افشون سبزه های بهاری همه و همه با خود مژده حضور بهار رو دارند و ...... تنگ خالی ماهی و ........ + نوشته شده توسط غزل در یکشنبه دوم فروردین 1388 و ساعت
0:46 |
|
|